اقرا باسم ربک الذی خلق
اقرا باسم ربک الذی خلق. بخوان به نام پروردگارت ، کسی که آفرید.
گفتی بخوان ؛ گفتم خواندن نمی دانم. ولی شنا کردن را خوب می دانم.
گفتی بخوان ؛ گفتم خواندن نمی دانم. ولی سبک « کان زن ریو» را کار کرده ام.
گفتی بخوان ؛ گفتم خواندن نمی دانم. ولی مسافرت زیاد کرده ام.
گفتی بخوان ؛ گفتم خواندن نمی دانم. ولی مادرم چنین است ، خواهرم چنان است ، دوستم این است.
گفتی بخوان ؛ گفتم خواندن نمی دانم. ولی غذا ها را این گونه درست می کنم، سفره آرایی بلدم ، خیاطی می دانم.
گفتی بخوان ؛ گفتم خواندن نمی دانم. ولی چهار فرزند دارم ، اولی چنان است دومی چنین است ، سومی آن است ، چهارمی ناب است.
گفتی بخوان ؛ گفتم خواندن نمی دانم.
دستهایم را گرفتی ، به کلاس درس بردی، میز آخر کنج دیوار مرا نشاندی.
خجالت تمام وجودم را در بر گرفته بود، از شرم نگاهم را پایین انداخته بودم ، پاهایم می لرزید ، نمی دانستم چه کنم.
گفتی بخوان، گفتم: الف، ب، پ، ت، ث، جیم، ح، خ، دال، ذال.
گفتی بخوان، گفتم:
A , B , C , D , E , F , G , H , I , J , K , L , M , N , O , P , Q , R.
گفتی بخوان. گفتم: همزه ، باء ، تاء ، ثاء ، جیم ، حاء ، خاء ، دال ، ذال، راء ، زاء .
گفتی بخوان. گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. به نام خداوند بخشنده بخشاینده.
In the Nam of God, the Mercy-giving, the Merciful.
گفتی حال بنویس، نوشتم. مرا از میز آخر به یک میز جلوتر آوردی ، وقتی دستهایی را بر شانه هایم احساس کردم که مرا به جلو می برد، فهمیدم که این ها بالهای فرشتگانت هست که مرا همراهی می کند.
نداهای تو آنقدر ریبا و قوی بود که من خانه دار را به سر کلاس آورده بود نمی دانم چه قدرتی را در بالهای فرشتگانت قرار داده بودی؟
من از ابتدا شروع کرده بودم ، کلاس ابتدایی ابتدای کلاس است، و تو تنها یاورم مرا با رحمتت ، مهربانی هایت و با لطف بی حسابت به کلاس آوردی.
آموختم، چه آموختنی! شناچتم، چه شناختنی.
وقتی در آب « با آب بی جان» می جنگیدم و دستانم را طوری روی آن می زدم که جلوتر بروم می دیدم بی جان است و غالب شدن بر آن کار دشواری نیست، وقتی روی سکوی قهرمانی می رفتم و عنوان اولی را به من می دادند می دیدم کاری انجام نشده ، سه صدم ثانیه از فلانی زودتر رسیده ام.
این بود که خود را در سالن ورزشی رو در روی انسان یافتم « سبک کان زن ریو» . در یک آن با سه انسان باید بجنگی، حال خود را با انسان هوشمند می دیدم.
مبارزه را در سبک « کان زن ریو» شروع کردم که ای کاش دوستی را شروع کرده بودم ، وقتی مربی« سنسی » دستم را به عنوان برنده بالا می برد ، در فکرم می گفتم : چون خوب جنگیده ام دستم را بالا برد . که جنگ به هیچ وجه با فکر زنانه ام در خور نبود.
یکبا در روز معلم ، جلوی هزاران معلم تعداد سی سنگ گرانیتی را با یک مشت شکستم . صدای تشویق بی پایان از جمعیت بلند شد ، خراشهایی که در مچ دستم می دیدم نشانگر قدرت بازوی من بود که « آه» تو، دوباره با سنگ که بی جان است چیره شدی!!!
آیا واقعا قدرت این است؟!
صحنه ورزش را کنار گذاشتم، چون یک توهمی بیش نبود. لقد خلقنا الانسان فی کبد، براستی انسان را در رنج خلق کردیم.( بلد/4)
و تو ای هستی ، یاور ، خالق ، رحمان ، رحیم ، عزیز ، غفار........................
و اما بنعمة ربک محدث. و از نعمت پروردگار خویش سخن گوی.( ضحی/ 11)
تو را دیدم ، دیدن تو مرا به وجود آورد.
تو را دیدم و دیدن تو به من امید داد.
تو را دیدم و دیدن تو مرا انسان کرد.
تو را دیدم و دیدن تو مرا عاشق کرد.
تو را دیدم و دیدن تو مرا شیفته کرد.
تو را دیدم و دیدن تو مرا از خود بی خود کرد.
تو را دیدم و دیدن تو آرامش من بود.
تو را دیدم و لحظها برایم پر نشاط شد.
تو را دیدم و سختیها برایم آسان شد.
و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی ملائکه . و همه نامها را به آدم آموخت سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود.( بقره/30)
حال از تو می خواهم صبر و توانایی را به همه مرحمت نمایی. همیشه با من باش . الحمد الله رب العالمین.
لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم. براستی انسان را در نیکوترین اعتدال خلق کردیم.(التین/4)