به نام خداوند

انقراض دانشمندان به علت مدرک گرایی

روزی را در خواب دیدم که خداوند، خدایی که فرمانروایی از آن اوست ، دستور داد که اسرافیل در صور بدمد، او هم دمید . تعدادی از مردگان سر از خواب بر آوردند و مهلتی یافتند تا چندی در زمین دوباره سکونت گزینند و این هم برای آنان و هم برای بشریت موجود امتحانی باشد تا شاید درس گیرند و تعدادی به بهشت روند. خیلی ها سر از گور بیرون آوردند. دنیا در حالتی جدید رویارویی دو نسل مختلف را تجربه می کرد. البته باید اضافه کنم بر اثر طوفان و باد و باران و جریانات جوی بعضی از مردگان که به خاک تبدیل شده بودند در جای خودشان بلند نشدند بلکه در این طرف و آن طرف پراکنده بودند.

این رخداد عجیب در یک شب پاییزی اتفاق افتاد . هوا کمی سرد بود ، نمی باران باریده شده بود و مردم همه در خانه ها آرام گرفته بودند . نزدیک صبح بود که صور اسرافیل به صدا در آمد. از قضا خواجه حافظ شیرازی در خیابان انقلاب تهران روبروی دانشگاه تهران سر از خاک برآورد . او که با لباسی کهنه و سفید خود را تکان می داد تا از گرد و غبار روزگار تن خالی کند خود را در محیطی نا آشنا می دید با خود گفت: من کجا هستم اطرافم غریب است و من به این محیط نا آگاه:

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن /دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب/ ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد/ گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن

هوا گرگ و میش بود با طلوع کور سویی نور با آگاهی به علمش نماز صبح را کنار خیابان انقلاب خواند و بعد از آن در خیابان شروع به قدم زدن کرد. میله های وسط خیابان انقلاب توجه اش را جلب می کرد و کارکرد آنان را نمی دانست شروع به خواندن آگهی های روی دیوار کرد فهمید که زمان چه زود گذشته و او در سال 1389 است و دوباره به میله های وسط خیابان انقلاب نظر انداخت. با سختی زیاد خود را به آن طرف خیابان رسانید. نگاهی به ویترین کتابفروشی ها که در حال باز کردن بودند کرد همین طور که جلو می رفت ویترین یک مغازه که در حال باز شدن بود توجه اش راجلب کرد. در وسط ویترین کتاب کلیات حافظ شیرازی با جلد چرمی جلوه ای ستودنی داشت . کمی که دقت کرد دید آری شعرهای خودش است! البته بدون نیاز به ناشر و سهمیه ورق و چک وچونه زدن برای درصد پشت جلد، چاپ شده است . خوشحال و خوشنود به طرف مغازه دار رفت و گفت: سلام علیکم.مغازه دار که از دیدن یک آدم ژنده پوش کمی وحشت کرده بود و نمی دانست او کیست گفت: سلام ، کاری دارید؟ حافظ گفت: من خواجه حافظ شیرازی هستم و دمی را باید با شما سپری کنم ، از آنجا که قسمتم تولد دو باره در این خیابان و جلوی این مکان بوده استدعا دارم آن کتاب نوشته خودم را به بنده دهید تا نظری در آن بیفکنم. مغازه دار که به وسیله ماهواره و اینتر نت می دانست که رخداد جدید چه موقع و چگونه انجام شده با ابراز خوشحالی و سرشار از لطف و محبت حافظ را بوسید و گفت: شیخ کبیر از دیدنتان بسیار خوشوقتم و قطعا لطف خداوند شامل حال من شده که شما در این مکان بلند شوید . حافظ از این همه محبت مسرور بود ولی تازگی مکان اجازه شعر گفتن را از او گرفته بود هر چه سعی کرد نمی توانست یک بیت شعر جدید بخواند ولی اشعار گذشته دائما در مغزش می چرخید و گفت:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست/ پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسون کنان/ نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین/ گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند/کافر عشق بود گر نشود باده پرست

مغازه دار کتاب رحلی جلد چرمی کلیات حافظ را از پشت ویترین آورد ، حافظ در پوست خود نمی گنجید در حال ورق زدن آن بود که مغازه دار گفت: ورق هایش گلاسه است لطفا آرام ورق بزنید، حافظ با ادب خاص خودش گفت: چشم. بعد ادامه داد، می خواهم این کتاب را ببرم که مغازه دار با احساس شرم و حیا گفت: می شود 300 هزار تومان . حافظ که هیچ پولی در بساط نداشت گفت: بعدا که کار کردم و پول درآوردم می آورم . ولی این بار مغازه دار با رسایی کلام گفت: نمی شود فروش ما نقدی است . هر وقت پول آوردید بیایید و ببرید. حافظ با نا امیدی از مغازه بیرون آمد و در پیاده رو شروع به راه رفتن کرد بعد از لحظاتی که خودش هم نمی دانست چه مدتی است که راه می رود خود را جلوی در دانشگاه تهران دید ناخودآگاه به درون دانشگاه کشیده شد . بعد از مدت کمی دید جلوی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران می باشد. با تابلویی که در آنجا بود فهمید که سالگرد تولد شیخ حافظ شیرازی را به صورت همایش در آنجا برگزار می کنند، مشکلش را حل شده دید با خود اندیشید که اگر در آنجا کاری را با حقوق اندک دست و پا کند می تواند چند صباحی در این دنیای فانی گذران عمر کند، به داخل همایش رفت . کارکنان به جلو دویدند و از او پرسیدند : کیستی وکارت چیست؟ بلوایی در آنجا شروع شد ، در همین موقع رئیس دانشکاه که لیدر همایش هم بود جلو آمد و خود را معرفی کرد حافظ با آگاهی به مشکلش تمام جریان را برای آقای دکتر تعریف کرد و از او خواست که برای کمک به ادبیات ایران به او کاری در دانشکده بدهد. شاید با استاد شدنش شاعری و شعر در ایران به یک سامانی برسد. واین دنیای شعر بی در و پیکر پارسی جلوه از دست رفته را باز یابد، و در ضمن حافظ شیرازی هم به نوایی رسد، شاید بتواند کتاب خودش را بخرد. آقای رئیس با پوزش از حافظ از او خواهش کرد بیرون برود و همایش را به هم نزند ساعت 2 بعد از ظهر به او وقت می دهد تا در اتاقش او را ملاقات کند البته بسته ای میوه و یک لیوان شربت که پذیرایی همایش بود را هم به او داد . حافظ بیچاره بسته میوه را نوش جان کرد و کنار جوی آب دانشگاه نشست و در غم خود شعر سرایی می کرد:

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است/ مرا فتاد از ره، تو را چه افتاده است

میان او که خدا آفریده است از هیچ/ دقیقه ای است که هیچ آفریده نگشادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست/ اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی/ اساس هستی من زان خراب آباد است

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار/ تو را نصیب همین کرد و این از آن داد است

برو فسانه نخوان و فسون مدم حافظ/ از این فسانه و افسون مرا بسی یاد است

ساعت در آن روز آنقدر آهسته جلو می رفت که حافظ زود تر از وقت تعیین شده پشت در اتاق رئیس رسید بعد از لحظاتی رئیس آمد ولی چون وقت نهار او بود حافظ بخت برگشته باید بنشیند تا آقای دکتر غذایش را با آرامش میل کند بعد از استراحت می تواند او را ملاقات کند. حافظ بعد از لحظاتی که شاید سخت ترین لحظات عمرش به حساب می آمد موفق به دخول در اتاق رئیس از ما بهتران شد. بعد از گپی از جناب رئیس در خواست کار می کند زیرا که در این مدت به او ثابت شده بود که تنها و اولین شاعر ایران است و حتی در دنیا هم بی نظیر بوده و هست. رئیس دانشگاه ادبیات آقای دکتر از حافظ می پرسد: جناب مدرک شما چیست؟ حافظ جواب می دهد: من مدرک ندارم. و آقای دکتر می گوید : متاسفم آیین نامه به ما می گوید فقط مدرک دکترا از دانشگاههای معتبر را می توانیم قراردای استخدام کنیم . حافط با کمی پرس و جو فهمیده بود که مدرک دکترا یعنی خواندن 10 یا 11 کتاب مشخص و حفظ کردن فقط قسمتهایی خواص از آنها و جواب دادن در زمان دانشجویی و فراموش کردن بعد از مدت کمی از امتحان.ولی چون این کار را در آن زمان کوتاه نمی توانست انجام دهد با نا امیدی عجیبی دو باره به فکر فرو رفت که حالا چه باید بکند؟ به کجا برود ؟ و چگونه روزگار مانده را سپری کند؟ در همین افکار بود که صدایی او را متوجه خود کرد ، منشی آقای دکتر برایش نسکافه آورد ولی معده ساده او جای این چیزها را تداشت گفت:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت/ و اندر آن برگ و نوا خوش، ناله های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست/ گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر با ما نشست با ما ، نیست جای اعتراض/ پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت

در نمی گیرد نیاز و ناز با ما حسن دوست/ خرم آن کس نازنینان، بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم/ کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن/ شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر/ ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت/ شیوه جنات تجری تحت الانهار داشت

بعد با الفاظ بریده بریده به دکتر موجود گفت: من چه کنم؟ و آقای دکتر که برای هر دردی علاجی داشت گفت: آسایشگاه سالمندان بهترین جایی است که شما با کمال آرامش می توانید تمام مدت شعر بگویید و ناشران هم بدون هیچ هزینه ای آن را چاپ می کنند. البته دولت هم به شما کمک می کند تا در آسایشگاه دولتی سکنی گزینید.

و حافظ با یک تاکسی تلفنی و پارتی آقای دکتر به آنجا برده شد!!!!

از قضا محمد زکریای رازی هم در همان شب در خیابان ولی عصر جلوی در بیمارستان فوق تخصصی بیماری های کلیه و مثانه به دنیا برگشت. او که هیکلی ضعیف داشت کمی سردش شده بود و سعی در جمع کردن عبایش به دور بدنش بود. هوای سرد و مرطوب او را اذیت می کرد و احتیاج شدید به آب گرم برای شستن دستانش داشت . تا خود را جلوی تابلوی بیمارستان دید بسیار خوشحال شد البته به این علت که می دانست حتما در آنجا آب کرم و مواد ضد عفونی وجود دارد. به طرف در رفت وارد بیمارستان شد نگهبان فورا جلو دوید و گفت: وقت ملاقات ساعت 2 تا 5/3 بعد از ظهر است که زکریا خودش رامعرفی کرد. نگهبان که سواد درستی نداشت نفهمید که او کیست گفت: هر که هستی برو و ساعت 2 بیا. زکریا گفت: من به آب گرم نیاز دارم برو به رئیست بگو بیاید. بعد از کمی صحبت و بگو مگو رئیس بیمارستان برای عمل مهمی وارد بیمارستان شد، در آنجا محمد زکریای رازی را دید او که در کتابهای درسی قدیمی خود نامی از او را خوانده بود و فرصت نکرده بود کتاب قانون ابوعلی سینا را که بر گرفته از فکر زکریابود را بخواند می دانست که تبهر مورد احتیاج وی را در طبابت موجود دارد و با عمل جدید و مهمی که امروز در بیمارستان داشت فورا او را با استقبال گرم به اتاق عمل راهنمایی کرد. در آنجا زکریا دید آب گرم ، مواد شوینده و ضدعفونی و چای و بیسکویت و....موجود است ، او که خود الکل را کشف کرده بود از این که این همه مواد از الکل یا شبیه به آن درست شده بسیار خرسند شد. پزشکی فرنگ رفته در بیمارستان بود که وقتی زکریا را دید گفت: سلام آقای جالینوس که زکریا متوجه شد او کتابهای عربی ا ش که به انگلیسی ترجمه شده اندرا خوانده فورا سراغ شاگردانش را از او گرفت گفت : شما از یحیی بن عدی، ابوالقاسم مقانعی، ابن قارن رازی، ابو غانم طبیب، یوسف بن یعقوب، محمد بن یونس و ابوالحسن طبری خبر دارید؟

رازی چون در مورد آبله و سرخک تبهر فراوانی داشت از او خواسته شد تا به پزشکان کمک کند ولی زکریا از آنها سراغ کتاب الجدری و الحصبه را گرفت که پزشکان گفتند در هیچ بیمارستانی در ایران هیچ کتابی نمی یابید و اگر کتاب علمی می خواهید باید به کتابخانه ملی بروید شاید آن را آنجا بیابید که امکان پیدا کردن آن در آنجا هم خیلی کم است . که زکریای رازی منصرف شد.

عمل بسیار مهم تعویض کلیه در بیمارستان در حال انجام بود و چون او در مورد کلیه ها و مثانه کتابی نگاشته بود و در آن تاکید کرده بود که در صورتی که درمان سنگ مثانه با راههای طبی مقدور نباشد باید به عمل جراحی پرداخت او را به سر عمل جراحی بردند و بعد از ساعتهای متوالی کار را به نحو احسن انجام داده و مریض کاملا به خوبی عمل شد و همه پزشکان با خوشحالی از او تشکر کردند زیرا با وجود زندگی رازی که بین سالهای 251 و 330  بود او توانسته بود از دکتران حاضر در بیمارستان بهتر عمل کند و با هوش سرشار بیمار را نجات دهد.البته در حین عمل او کلماتی می گفت که هیچ کس نمی دانست او چه می گوید . مثلا او می گفت: دوستان؛ هر گاه طبیب موفق شود بیماری ها را با غذا درمان کند به سعادت رسیده است.

رازی که بسیار رئوف بود بعد از عمل به سراغ بقیه بیماران رفت تا از آنان عیادت کند پزشکان حاضر تعجب کردند و بعد از عمل کلیه، آنان به بنگاههای ماشین و املاک رفتند تا با پول عمل انجام شده چند ماشین مدل بالا و چندین باب خانه در بالای شهر بخرند و بعد از آن به میهمانی های شبشان برسند. رازی وقتی دید پزشکان با بی رحمی هیچ توجهی به مریضان نمی کنند گفت: هر کسی لایق طبابت نیست و طبیب باید دارای صفات و مشخصه های ویژه ای باشد ولی پزشکان حاضر از صحبتهای رازی هیچ نمی فهمیدند و او پزشکان را جاهلان آدم نما معرفی کرد( محمود نجم آبادی ص 35).

حال دیگر بعد از ظهر بود و رازی باید به دنبال سر پناهی می گشت . به طرف اتاق رئیس بیمارستان رفت که منشی جلویش را گرفت و گفت: لطفا منتظر باشید ، آقای رئیس در حال خوردن نهار هستند. بعد از ساعتی خانم منشی با تلفن حضور زکزیای رازی را به اطلاع آقای دکتر رساند . او گفت: آقای رازی می خواهند شما را ملاقات کنند که رئیس با عذر خواهی جواب داد: به ایشان بگویید جلسه دارم وقت دیگری بگیرند یا منتظر باشند. رازی بخت برگشته که جایی برای رفتن نداشت راه دوم را بالاجبار پذیرفت. پس از سه ساعت به رازی اجازه داده شد که داخل برود او که در حال گفتگو در مورد مشکلش بود منشی زنگ زد و موضوعی را با آقای دکتر پشت تلفن بیان کرد که رئیس با عذر خواهی مکرر گفت باید برم ولی برای کمک به شما ، شما را به آسایشگاه سالمندان معرفی می کنم شب را می توانید آنجا با شید و فردا با مدرک معتبر دکترا به اینجا بیایید شاید بتوانم قراردادی شما را در اورژانس بیمارستان در وقت شب استخدام کنم که رازی گفت: من مدرک ندارم . دکتر ادامه داد کارتان خوب است ولی چاره چیست قانون قانون است و ما انسان دانشمند بدون مدرک را نمی توانیم استخدام کنیم .

رازی با ناامیدی وصف ناپذیری بیمارستان را ترک کرد آنقدر مبهوت شده بود که نفهمید چه کسی یک بلیط مترو با یک آدرس در دستش قرار داده بود . او با مترو به خانه سالمندان دولتی که آقای دکتر رئیس بیمارستان پارتی اش شده بود رفت.

رازی وقتی وارد آسایشگاه سالمندان شد حافظ شیرازی رادید که او هم در حال وارد شدن به آنجا بود.گفت: حافظ جان سلام تو این جا چه می کنی ؟ حافظ گفت:

درد عشقی کشیده ام که مپرس/ زهر هجری کشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان آخر کار/ جایگاهی برگزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درویش/ می رود آب دیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق/ به مقامی رسیده ام که مپرس

بعد با یک تکه پارچه لباسش اشکش را پاک کرد و دست هم را گرفتند و داخل خانه سالمندان رفتند. در آنجا با صحنه غریبی روبرو شدند تمام دانشمندان ایرانی به این مکان راهنمایی شده بودند ابوریحان بیرونی، خواجه نصیرالدین طوسی،خوارزمی و تعداد بیشمار دیگر.همه با هم شروع به صحبت کردند و قرار شد هر شب حد اقل جلسه ای کوتاه در لابی آسایشگاه داشته باشند.

دنیا به همین منوال می گذشت . دانشگاهها کار می کردند و روز به روز افراد بی سوادتری وارد جامعه می شد . بیمارستانها کار می کردند و بیماران زیادی جان می دادند و پزشکان ثروتمند تر می شدند و دانشمندان بیشتری به خانه های سالمندان رهسپار می شدند . مدرک گرایی آدمی روزبه روز او را به هبوط نزدیکتر می کرد و انسان بی فکر قدر نعمت خداوند را ندانست . نزدیک بود عذاب نازل شود.

خداوند به فرشتگان گفته بود: تعداد کمی به بهشت می روند . فرشتگان گفته بودند که این آدم ( مدرک گرا) را خلق نکن او فقط خون می ریزد که خداوند فرمود: چیزی را که من می دانم شما نمی دانید. و عالمان به بهشت میروند نه مدرک داران.

یک شب که همه دانشمندان در لابی آسایشگاه جلسه برگزار کرده بودند همه حاضر شدند، اما هیچ کس جرات شروع سخن را نداشت سکوت سالن را فرا گرفته بود. غباری کهنه و سخت روزگار صورت دانشمندان را پوشانیده بود هر کس در فکری بود در آن لحظات سنگین صورت ها نمایانگر الفاظ در مغزها بود که حافظ شیرین سخن سکوت را شکست:

ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه/ مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب/ این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای/ قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول به دستم دادی/ بازم از پای در انداخته ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان/ و از میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول/ عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار/ خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه

سکوت شکسته شد و دانشمندان موضوع را مورد بررسی قرار دادند که چرا این گونه شد؟ در آخر به نتیجه ای رسیدند که:

مدرک موجب منقرض شدن دانشمندان در ایران شده آنهایی که مدرک دارند علم ندارند و آنهایی که علم دارند مدرک ندارند وتلفیق این دو( علم و مدرک) با هم به هیچ وجهی امکان پذیرنیست.