زیارت عاشورا
یک شب در خواب صحنه عاشورا را دیدم، در آنجا دیدم یزید ایستاده و رجز می خواند جلو رفتم گفتم ای یزید پست آمده ام تا با تو بجنگم . گفت: کیستی ؟ گفتم: معصومه یزدان پناه دختر حسین هستم . او اشتباها فکر کرد من دختر امام حسین (ع) هستم . گفت: بنت حسین ، برو که پدر و خواهر و برادر و همه کسانت را کشتم. گفتم: خیال کردی ، من چهار فرزند دارم که با آنان با تو می جنگم. گفت: امتحانت می کنم.
فورا دستور داد دوباره جلوی آب را ببندند، تا من از تشنگی بمیرم . در عالم خواب فریاد زدم احسان جان پسرم برایم آب بیاور. احسان فورا مشکی رمز دار کامپیوتری را پر از آب کرد و آورد . خیلی خوشحال شدم که پسرم ، پسر بزرگم آبروی مرا حفظ کرده و برایم آب آورده است او که موبایل خود را در ویبره گزارده بود با مشک آب کامپیوتری رمز دار وارد صحنه میدان شد.گفتم احسان عزیزم جرعه ای آب بده تا جلوی یزید بنوشم . گفت : مادر جان من در حال نوشتن یک برنامه کامپیوتری برای یک همایش هستم و بگزار سنت کنم بعد رمز آب شما را می گشایم . گفتم : مادر جان من وقت ندارم یزید سرم را می برد. گفت : پوزش می خواهم الان فرصت ندارم چون اینترنت من تا دو ساعت دیگر تمام می شود و این کار واجب تر است شما به کس دیگری بگویید تا برایتان آب بیاورد چون بعد از سنت مطالبم باید نقشه راه اتوبان فلان شهر را بکشم مگر مادر جان نمی دانید من دکترای عمران از دانشگاه تهران را دارم!
فریاد زدم : محمد جان برایم آب بیاور. ولی او هم مبایل داشت و باید به او زنگ می زدم . فورا شماره اش را گرفتم . چون ایرانسل بود باید چندین بار می گرفتم تا بالاخره موفق شدم . او در جلسه ای بود که روی یک پروژه جدید سد سازی کار می کردند با صدای آرام گفت: داخل جلسه مهم هستم دو ساعت دیگر به شما زنگ می زنم و قطع کرد . دیگر هر چه سعی کردم گفت: مبایل شماره مورد نظر خاموش می باشد!
داشت آبرویم جلوی یزید می ریخت . گفتم : آه علی را هم دارم. یزید احساس کرد امام علی(ع) را می گویم. عرق پیشانی اش را فرا گرفت ، فهمیدم ترسیده است .گفتم : علی من قدر است او بارها به اعتکاف رفته و او با دست خودش کلمات قرآن را حروفچینی کرده است . یزید داشت خودش را خراب می کرد. کاملا ترسیده بود. دیگر از اول به مبایل علی که همراه اول بود و با یک با ر گرفتن می شد با او حرف زد شماره گرفتم . گفتم : علی جان سریعا یک جرعه آب برایم بیاور که هم تشنه هستم هم آبرویم در خطر است . علی که در حال کشف یک ستاره جدید در کهکشان راه شیری به وسیله تلسکوپش بود گفت: مادر جان چه خوب شد زنگ زدید باید به شما بگویم که طرحی که سال پیش برای نخبگان المپیاد نجوم داده بودم اول شد و مدال طلای المپیاد نجوم هم به من رسید . گفتم: مادر من به جرعه ای آب احتیاج دارم لطفا برایم هر چه سریع تر بیاور . گفت: متاسفم امروز نمی توانم ولی چشم در برنامه ام نگاه می کنم هر وقت فرصت داشتم می آورم بروی چشم.
گفتم دخترم را هم دارم. یزید گفت : ! عمر حسابش را رسید . گفتم: نه! دخترم یک خانماست. او را چت کردم دیدم آنلاین است.خوشحال شدم در باکس چت نوشتم: عزیزم سلام لطفا جرعه ای آب برایم بیاور . و اینتر کردم.دیدم دخترم با یک علامت عصبانی فورا جواب داد : مگر به من قول ندادید تا امتحان فوق لیسانس به من کاری نداشته باشید؟ من مهندس برق الکترونیک هستم و شما می گویید آب بیاور؟
تا آمدم جواب را بنویسم یزید گلویم را برید.
فاتحه