قرامطه
قرامطه
فرقه «قرامطه» که در کتب تاریخی و ملل و نحل به عنوان گروهی پرخاشگر، فتنهجو، عاملِ کشتارهای دستهجمعی و غارت مسلمانان معرفی شدهاند، شاخهای از فرقه «اسماعیلیه» بودند که با عقائد ویژه خود، در بطن جامعه اسلامی ظاهر شدند، و باعث دردسرهای بسیاری برای کارگزاران رسمی حکومت در عهد خلفای عباسی گشتند و در این ستیز و پرخاش بود که بسیاری از مسلمانان بیگناه را قربانی انحرافات فکری و بلند پروازیهای خود ساختند و میتوان گفت که عملکرد سیاسی و نظامی این گروه قابل مقایسه با گروه «خوارج» در عصر بنی امیّه است، هر چند که از لحاظ اعتقادی مشابهتی با یکدیگر نداشتند.
«اسماعیلیه» گروهی از شیعیان بودند که پس از شهادت امام جعفر صادق ـ علیهالسلام ـ به امامت «اسماعیل بن جعفر» و فرزندان او معتقد شدند و خود بعدها به فرقههای گوناگونی تقسیم گردیدند. در میان آنها افراد و شخصیتهایی پیدا شدند که هر کدام مذهب اسماعیلیه را به نوعی تفسیر و توجیه نمودند و به امامت شخص بخصوصی دعوت کردند.
یکی از چهرههای معروفی که در میان دعاة و شخصیتهای برجسته اسماعیلیه نخستین، اسم و رسمی دارد و منشأ پیدایش حوادث بسیاری شده است، شخصی به نام «حمدان قرمط» است که پس از مرگ ابوالخطاب اجدع یکی از بنیانگذاران فرقه اسماعیلیه، شاخهای در این فرقه ایجاد کرد و حرفهای تازهای آورد که بعدها طرفداران او را «قرامطه» یا «قرمطی» گفتند.
در منابع اهل سنت و ـ به پیروی از آنها ـ در منابع غربی، حمدان قرمط شاگرد و مرید عبداللّه بن میمون قداح معرفی شده که گویا در شکلگیری اندیشههای حمدان قرمط نقش عمدهای داشته است، آنگاه عبداللّه بن میمون را از موالی امام جعفر صادق ـ ع ـ شمرده. گاهی او را از اصل یهودی1 و گاهی دیصانی2 و گاهی ایرانی مجوسی3 دانستهاند و نسب فاطمیان مصر را نیز به او رسانیدهاند.4
این در حالی است که در منابع شیعی، عبدالله بن میمون توثیق شده و چنانکه خواهیم دید، هیچگونه احتمالی درباره قرمطی یا اسماعیلی بودن او داده نشده است.
پیش از نقل جملاتی از علمای رجال شیعه درباره عبدالله بن میمون، توجه خوانندگان عزیز را به چند نمونه از اظهارات نویسندگان دیگر جلب میکنیم:
ابن ندیم از شخصی به نام ابوعبداللّه بن رزام که در ردّ اسماعیلیه کتابی نوشته است، چنین نقل میکند (و البته صحت و سقم مطلب را به عهده نمیگیرد):
«میمون قداح در ابتدا از پیروان ابوالخطاب بود و دعوی بر الوهیت علی بن ابیطالب میکرد او و پسرش عبداللّه، دیصانی مذهب و از محلی در نزدیکی اهواز بودند و پسرش عبداللّه مدت زیادی ادعای پیامبری کرد و شعبدهباز و نیرنگ باز بود... او به سلمیه نزدیک حمص گریخت و در آنجا مردی به نام حمدان بن اشعث ملقّب به «قرمط»... دعوت او را پذیرفت...»5
خواجه رشیدالدین پس از ذکر متفرق شدن اصحاب محمد بن اسماعیل بن جعفر میگوید: «عبدالله بن میمون قداح که به زی صوم و صلاة و طاعات متحلی بود، به عسکر مکرم مقام کرد... و از آنجا به کوهستان عجم اهواز آمد و مردم را دعوت میکرد و خلفای خود را به جانب عراق و ری و اصفهان و قم و همدان فرستاد.6
فخر رازی در معرفی فرقه باطنیه میگوید:
نقل شده که یک مرد اهوازی که عبدالله بن میمون قداح نام داشت و از زنادقه بود، پیش جعفر صادق رفت و اکثر اوقات در خدمت فرزندش اسماعیل بود پس از مرگ اسماعیل در خدمت فرزند او محمد قرار گرفت و چون محمد از دنیا رفت... مدعی شد که محمد را فرزندی است که باید از او اطاعت کرد و زندقه را به او یاد داد...7
بطوریکه ملاحظه میفرمایید عبدالله بن میمون به عنوان پایهگذار باطنیه و قرامطه و مردی شیّاد و دروغگو معرفی شده است. در صورتیکه در منابع شیعی او یکی از اصحاب خاص امام باقر و امام صادق شناخته شده که از آنها نقل حدیث میکرد.
نجاشی در رجال خود مینویسد:
عبدالله بن میمون الأسود القداح برده آزاد شده بنی مخزوم... از امام صادق ـ ع ـ روایت میکرد و مردی ثقه بود و کتابهای «مبعث النبی» و «صفة الجنة و النار» از اوست.8
با وجود توثیق رجالی مهمی چون نجاشی، تردیدی در جلالت قدر عبداللّه بن میمون نمیماند، بخصوص این که در کتب رجالی ما هیچگونه قدحی درباره او نقل نشده و اگر او اسماعیلی بود بدون شک علمای رجال بیان میکردند؛ زیرا بطوریکه میدانیم رجالیون ما حسّاسیت عجیبی درباره ذکر مذهب انحرافی شخص دارند. تنها نقطه مبهمی که وجود دارد، عبارتی است که کشی در باره او دارد. کشی پس از نقل حدیثی از امام باقر در تأیید عبدالله بن میمون میگوید: عبدالله بن میمون به «تزید» (کذا) قائل بود.9
منظور از کلمه «تزید» روشن نیست بعضیها آن را به معنای «دوست داشتن زید» گرفتهاند و بعضی دیگر احتمالات بیربط دیگری دادهاند.10 دیگر این که در کتب ملل و نحلی که از طرف شیعه نوشته شده مانند فرق الشیعه نوبختی و المقالات و الفرق اشعری در معرفی اسماعیلیه و قرامطه نامی از ابن میمون برده نشده است و همچنین ثابت بن سنان که خود معاصر با حمدان قرمط بود و کتابی تحت عنوان «تاریخ اخبار القرامطه» نوشته است ابداً اسمی از عبداللّه بن میمون نمیبرد.
بهرحال از نظر منابع شیعی عبداللّه بن میمون هیچگونه ارتباطی با قرامطه نداشته است. آنچه مسلم است این است که مؤسّس فرقه قرامطه، از فرق اسماعیلیه، شخصی به نام حمدان بن اشعث قرمطی بود که پس از مرگ محمد بن اسماعیل بن جعفر از پیروان او جدا شد و با اظهار عقاید خاصی، انشعابی در اسماعیلیه به وجود آورد. بنا به نقل ابن ندیم، حمدان قرمط در قریهای به نام «قس بهرام» کشاورزی و گاوداری میکرد و آدم بسیار باهوشی بود و مرد دانشمندی به نام «عبدان» که کتابهایی را تصنیف کرده بود به او گروید و مبلّغانی را به سواد کوفه گسیل داشتند.11
واژه «قـرامطـه»
دیدیم که نام فرقه «قرامطه» از لقب بنیانگذار آن حمدان قرمط اخذ شده است اکنون باید دید که این واژه به چه معنایی است و چرا به حمدان، «قرمط» گفته میشد. در اینجا احتمالهای مختلفی داده شده که مهمترین آنها را میآوریم:
ـ ابن ندیم گفته: از آن جهت به حمدان، «قرمط» گفته میشد که قدی کوتاه داشت.12
ـ بغدادی گفته: او در راه رفتن گامهای کوتاهی برمیداشت و یا در نوشتن میان خطوط فاصله کمی میداد.13
ـ ابن منظور بیآنکه اشارهای به وجه تسمیه قرامطه کند گفته است: قرمطه به معنای برداشتن گامهای کوتاه و هم به معنای نزدیک هم نوشتن و دقت در آن آمده است.14
ـ جرجانی گفته: قرمط نام یکی از روستاهای واسط است15 و ابی خلف اشعری لقب حمدان را «قرمطویه» ذکر میکند.16
ـ آقای دکتر مشکور از طبری و ثابت بن سنان نقل کرده که این واژه به معنای کرمیتی یعنی سرخی چشم است و از ابن جوزی نقل کرده که کرمیتی به معنای قوّت بینایی و تیزبینی است، سپس اضافه کرده: چنین مینماید این کلمه از لهجه آرامی محلیِ شهرِ واسط به عاریت گرفته شده باشد که در آن قرمط هنوز به معنای تدلیس کننده است. کارل فولدرس میگوید: کلمه قرمط با ریشه یونانی «قرّماطا» به معنای حرف، ارتباط دارد. همچنین نام قرمط به خط ویژه نسخی اطلاق میشود و الفبای سرّی قرمط نیز در متون یمنی وجود دارد.17
ـ لوئی ماسینیون که تحقیقی درباره قرامطه دارد از «ولرز» نقل کرده که این واژه را با یکی از کلمات یونانی یکی دانسته ولی احتمال دارد که این اصطلاح مشتق از گویش محلی آرامی شهر واسط باشد؛ یعنی در جایی که قرمطا معنای مدلّس میداده است... اصطلاح قرمط از نظر خط شناسی به خطی اطلاق میشد که خط نسخی نام داشت. اخیراً «گریفینی» در متون یمنی به الفبای ویژه قرمطی برخورده که سری بوده است.18
ـ بطروسْفکی پس از نقل گفتههای ماسینیون در پاورقی کتاب خود از «ایوانوف» نقل کرده که گفته: کلمه قرمط از «قرمیثه» مأخوذ است که به معنای کشاورز، روستایی در لهجه سریانی بینالنهرین سفلی؛ یعنی زبان آرامی میباشد.19
ما تصوّر میکنیم که اگر این لقب را مخالفان قرامطه به رهبر آنها داده باشد، معنای تدلیس و مدلس مناسبتر است، بخصوص این که به عبداللّه بن میمون نیز (با صرفنظر از صحت انتساب او به قرامطه) لقب شعبدهباز و حیلهگر دادهاند. و اگر این لقب را پیروان حمدان قرمط به او داده باشند، مناسب چنین است که آن را به معنای کشاورز بگیریم؛ زیرا همانگونه که از ابن ندیم نقل کردیم، حمدان به کشاورزی و گاوداری مشغول بوده است هر چند احتمال این که این لقب به خاطر سرخی چشم یا کوتاهی قد یا گامهای کوتاه یا خط ریزنوشتن حمدان بوده احتمال بعیدی نیست و بهرحال، مسأله چندان مهم نیست.
اعتقادات قرامطه
اصول اولیه اعتقادات قرامطه، همان اصول پذیرفته شده در فرقه «اسماعیلیه» است، منتها این گروه از اسماعیلیه، یک سلسله اعتقادات ویژهای دارند که آنها را از دیگر گروههای این فرقه متمایز میسازد. البته اعتقاداتی که به آنها منسوب است در کتب مخالفان آنها آمده و لذا نمیتوان صحت آن را تضمین کرد.
طبق نوشته نوبختی و ابی خلف اشعری، قرامطه به امامت محمد بن اسماعیل بن جعفر معتقدند و او را همان امام قائم مهدی میدانند و حتی به نبوت و رسالت او و سایر ائمه قائل هستند و میگویند: رسالت در روز غدیر خم از پیامبر قطع و به امیرالمؤمنین علی و پس از او به ائمه بعد منتقل شد و آنها در عین این که امام هستند مقام رسالت را نیز دارند. آنها میگویند: محمد بن اسماعیل زنده است و در بلاد روم غایب میباشد.20
ابوالحسن اشعری میگوید: قرامطه معتقدند که «محمد بن اسماعیل» هم اکنون زنده است و او همان مهدی است که از ظهور او خبر داده شده است.21
شهرستانی میگوید: آنها (که در عراق به باطنیه و قرامطه و مزدکیه و در خراسان به تعلیمیه و ملحده معروف هستند) کلام خود را با بعضی از گفتههای فلاسفه مخلوط کردهاند و کتابهایی در این باره نوشتهاند. آنها میگویند: خداوند نه موجود و نه لاموجود است و همینطور نه عالم و نه جاهل و نه قادر و نه عاجز است و به همین گونه است سایر صفات خدا! زیرا اثبات حقیقی، اقتضا میکند که خداوند در جهتی که بر او اطلاق میکنیم با سایر موجودات شریک باشد و این همان تشبیه است.22 و نیز میگویند: همانگونه که افلاک و طبایع با تحریک نفس و عقل در حرکت هستند، جامعه بشری نیز با شرایع و به تحریک پیامبر و وصی او درحرکتند و این در هر زمانی دایر خواهد بود، آنهم به صورت هفت تا هفت تا، تا به دوره پایانی خود منتهی شود و زمان قیامت فرا برسد و تکالیف برداشته شود.23
ابوالحسن ملطی پس از نسبت دادن عقاید عجیبی به آنها مانند اینکه آنها، فرائض؛ چون نماز، روزه، زکات و حج را واجب نمیدانند. اضافه میکند که آنها معتقدند: کسانی که با عقیده آنها مخالفند، کافر و مشرک هستند و خون و مالشان حلال است و میتوان آنها را اسیر گرفت!24
البته عقایدی که به قرامطه نسبت داده شد، بسیار بیش از اینهاست و اما تنها نمونههایی از آن را آوردیم تا زمینهای برای بحثهای بعدی باشد.
تشکیل دولت قرامطه در احساء و بحرین
به گفته مورّخان در سال 286 در مناطقی ازجنوب خلیج فارس در بحرین و قطیف و احساء، قرمطیها حکومت نسبتاً مقتدری تشکیل دادند که در رأس آن، شخصی به نام «ابوسعید جنابی» بود. درباره این شخص اطلاعات گوناگونی در دست است که مورّخان به صورت پراکنده نوشتهاند. یک گزارش از ابن حوفل در باره او در دست است که اطلاعات خوبی در مورد سوابق ابوسعید و چگونگی آشنایی او با قرمطیگری و کیفیت تشکیل حکومت در بحرین و موارد دیگر به دست میدهد و ما اینک متن عبارت ابن حوقل را میآوریم:
«ابوسعید بهرام جنابی از مردم «جنابه» و آرد فروش بود. او دعوت قرمطیان را قبول کرد و به «عبدان کاتب» شوهر خواهر حمدان قرمط گروید و در نواحی خود؛ یعنی جنابه (گنابه) و شهرهایی از مناطق گرمسیر فارس به دعوت پرداخت و مالهای فراوانی از مردم گرفت. تا این که حمدان قرمط از «کلواذا» برای او نامهای نوشت و او را پیش خود فراخواند. پس از چندی او را همراه با عبدان کاتب، به بحرین فرستاد و او را مأمور به دعوت مردم آنجا کرد و با اموال و نامهها وتوصیههای خود، او را تقویت نمود.
ابوسعید که به بحرین آمد با زنی از آل سنبر ازدواج کرد و در میان اعراب منطقه، به دعوت پرداخت و مردم به او گرویدند و او با کمک آنان شهرهای اطراف را فتح کرد و عشایر و قبایل از ترس یا رغبت دعوت او را پذیرفتند.25
طبری در گزارش کوتاهی میگوید:
در این سال (286) مردی از قرامطه به نام ابوسعید جنابی در بحرین خروج کرد، جماعتی از اعراب و قرامطه دور او جمع شدند... و کار او بالا گرفت. مردم آبادیها را کُشت و به موضعی به نام قطیف رفت که میان آنجا و بصره چند مرحله (منزل) است و از مردم قطیف هم کشت. گفته شده که او اراده بصره نمود، والی بصره تصمیم قرامطه را به سلطان گزارش داد و او دستور داد که خراج و صدقات را جمع و حصاری دور بصره درست کنند. هزینه این کار چهارده هزار دینار تخمین زده شد که این هزینه را صرف کرده، حصاری دور بصره کشیدند.26
ابن عماد حنبلی جزئیات بیشتری را به دست میدهد و اظهار میدارد که: حصار شهر بصره به دستور معتضد عباسی کشیده و ابوسعید در بصره پیمانه کشی میکرد و در مورد لقب او میگوید: او از «جنابه» یکی از روستاهای اهواز بود. سپس از قول صولی نقل میکند که ابوسعید مرد فقیری بود که آرد غربال میکرد. او به بحرین آمد و در آنجا خروج کرد و جماعتی از بقایای زنج و دزدها به او ملحق شدند و کار او بالا گرفت و سپاه خلیفه را بارها شکست داد.37
طبق گزارش ثابت بن سنان: قرامطه بحرین در سال 306 به دمشق حمله کردند و بسیاری از مردم را کشتند و مهمتر این که آنها به مصر هم هجوم آوردند و در محلی به نام «عین شمس» با لشگر «جوهر صقلی» فرمانده سپاه المعزلدین اللّه فاطمی روبرو شدند و آنها را شکست دادند ولی در حمله بعدی لشکر فاطمیان توانستند به قرامطه بحرین شکست بدهند و آنها را از مصر خارج کنند حسین بن بهرام قرمطی بحرینی چنین سرود:
|
یا مصران لم اسق ارضک من دم |
یروی ثراک، فلاسقانی النیل28 |
مشابه این اطلاعات در بسیاری از کتب تاریخی آمده که ما از نقل آنها خودداری میکنیم و فقط این نکته را از ابن اثیر اضافه میکنیم که ابو سعید جنابی سرسلسله قرامطه بحرین در حالی کشته شد که بر احساء29 و قطیف و هجر و طائف و سایر بلاد بحرین حکومت میکرد. او را غلام خودش به قتل رسانید.30
پس از کشته شدن ابوسعید، فرزند او ابوطاهر سلیمان جنابی ـ جنجالیترین چهره در میان حکام قرمطی ـ قدرت را به دست گرفت و برنامهها و تندرویهای پدر را دنبال نمود. او به تمام نواحی و اطراف دستاندازی کرد و همو بود که بارها به کاروانهای حجّاج حمله کرد و آنها را کشت و بالأخره به مکه نیز حمله کرد و کشتارهای بیرحمانهای به راه انداخت و حجرالأسود را از کعبه ربود که شرح مفصّل آن به زودی خواهد آمد.
ابوطاهر آدم بیرحم و متهوّری بود. او در سال 311 به بصره که حصاری دور آن کشیده بودند، حمله کرد و نیروهای او با نردبانهای مخصوص از بالای حصار به داخل شهر نفوذ کردند.
به گفته ابن کثیر: در این حمله هزار و هفتصد سواره تحت فرمان او بود و پس از عبور از حصار شهر هفده روز در آنجا ماندند و بسیاری از مردم را کشتند...31
ابوطاهر شهر «هجر» را پایتخت خود قرار داده بود که به گفته یاقوت مرکز بحرین بود و گاهی هم به همه بلاد بحرین «هجر» اطلاق میشد.32 او سربازان از جان گذشته و پیشمرگان بسیاری داشت که همین امر رمز پیروزیهای نظامی پیدرپی او بود. نوشتهاند که «ابن ابی الساج» هنگام حرکت دادن سپاه سیهزار نفری خود به عزم جنگ با قرمطیان، پیکی برای اتمام حجت نزد پیشوای آنان ابوطاهر جنابی فرستاد. چون پیک پیش ابوطاهر آمد ابوطاهر از او پرسید: «ابن ابی الساج» چه تعداد سپاهی با خود آورده است؟ پیک جواب داد: سی هزار نفر. ابوطاهر او را مسخره کرد و گفت: در حقیقت سه نفر هم ندارد. آنگاه روی به یکی از جنگجویان خود نمود و به او فرمان داد که در دم، خنجر برکشیده و شکم خود را بدرید. ابوطاهر به پیک گفت: با چنین جانبازی که از جنگجویان من دیدی، «ابن ابی الساج» چه کار تواند کرد؟33
بهرحال ابوطاهر موجود عجیبی بود و به بسیاری از شهرهای اطراف مانند شهرهای کوفه و بصره و رقه و قادسیه و رأس العین و نصیبین و کفرتوثا و موصل و چند شهر دیگر حمله کرد و تمامی این حملهها با کشتارهای وسیعی همراه بود او حتی قصد دمشق و فلسطین کرد ولی موفق نشد و همچنین او تا یک فرسخی بغداد رسید ولی از آنجا بازگشت.34
ابوطاهر از شعرهم بهرهای داشت و در قطعه شعری که به او منسوب است از بلند پروازیهای خود و همینطور از اینکه او داعی بر مهدی است خبر داده است. البته منظور او از مهدی، مهدی فاطمی است که در آفریقا خروج کرده بود. آن شعرها این است:
|
أغرّکُمُ منّی رجوعی الی هَجَر |
فعمّا قلیل سوف یأتیکم الخبر |
|
اذ اطلع المرّیخ من ارض بابل |
و قارنه کیوان فالحذر الحذر |
|
فَمَنْ مُبلغٌ اهل العراق رسالة |
بانّی انا المرهوب فی البدو والحضر |
|
فیاویلهم من وقعة بعد وقعة |
یساقون سوق الشاة للذبح و البقر |
|
سأصرف خیلی نحو مصر و برقة |
الی قیروان الترک و الروم والخزر |
تا آنجا که میگوید:
|
انا الداع للمهدی لاشک غیره |
انا الصارم الضرغام و الفارس الذکر |
|
أعمّر حتی یأتی عیسی بن مریم |
فیحمد آثاری وارضی بما أمر35 |
البته ما اینجا درصدد ذکر جزئیات دستاندازیهای ابوطاهر به شهرها نیستیم، از آنچه که به اختصار گفتیم، معلوم شد که ابوطاهر دولت مقتدری در بحرین و جنوب خلیج فارس تشکیل داده بود و مقابله با آن کار آسانی نبود و مسلمانان را در جریان ربوده شدن حجرالاسود به وسیله قرامطه که شرح آن را به زودی خواهیم آورد، نباید چندان توبیخ کرد.
پس از مرگ ابوطاهر در سال 332 چند تن دیگر از سلسله جنابیان قرمطی در بحرین حکومت کردند ولی دیگر آن قدرت و شوکت را نداشتند.
حمله قرامطه به مکه و داستان حجرالاسود
هجوم بیامان قرامطه بحرین به شهرها و آبادیهای دور و نزدیک و کشتارهای بیرحمانه مردم، رعب و وحشت زاید الوصفی در مسلمین به وجود آورده بود و در این میان کاروانهای حجاج بیش از همه در معرض خطر بودند. کاروانهای حجاج بخصوص حاجیانی که از طرف عراق به مکه میرفتند و مجبور بودند از حوزه نفوذ قرامطه عبور کنند، همواره مورد حمله آنها بودند این حملات در سالهای 313 و 314 آنچنان شدید بود که در این سالها هیچیک از کسانی که از راه عراق به مکه عازم بودند، موفق به انجام مناسک حج نشدند.36
تا اینکه در سال 317 خشونت به اوج خود رسید و فاجعه عظیم رخ داد. در این سال، قرامطه طبق یک نقشه و توطئه حساب شده، به کاروانهایی که از طریق عراق رهسپار مکه بودند، حمله نکردند و کاروانهای حجاج از جمله کاروان عراق به سرپرستی منصور دیلمی سالم و بدون مزاحمت به مکه رسیدند37 اما چون روز ترویه رسید قرامطه به فرماندهی ابوطاهر جنابی حجاج را غافلگیر کردند و با یک یورش وحشیانه، هم به آنها و هم به ساکنین شهر مکه حمله کردند و دست به کشتار عجیبی زدند و اهانت بیسابقه در مورد مسجدالحرام اتفاق افتاد.
گفته شده است که در این واقعه ابوطاهر با یک سپاه نهصد نفری وارد مسجدالحرام شد و این در حالی بود که او مست بود و بر روی اسبی قرار داشت و ششمیر عریانی در دستش بود حتی اسب او نزدیک بیت ادرار کرد.38
طبق نقل مورخان، قرامطه هر چه توانستند از حجاج و اهل مکه کشتند و از مقدسات اسلامی هتک حرمت کردند. آنها هزار و هفتصد نفر را در حالیکه از استار کعبه گرفته بودند، کشتند.39 شمشیرهای قرامطه طواف کنندگان، نمازگزاران و کسانی را که به درهها و کوهها فرار کرده بودند، درو میکرد و مردم فریاد میزدند که آیا همسایگان خدا را میکشی و آنها میگفتند: کسی که با اوامر الهی مخالفت کند همسایه خدا نیست. تعداد کشته شدگان مجموعاً به حدود سی هزار نفر رسید که بسیاری از آنها را در چاه زمزم ریختند و بعضیها را بدون غسل و کفن و نماز در جاهای دیگر دفن کردند.40
در همان حال که قرامطه مردم را از دم تیغ میگذرانیدند و از کشتهها پشته میساختند، ابوطاهر کنار در کعبه این شعر را ترنّم میکرد:
|
أنا بالله و بالله أنا |
یخلق الخلق وافنیهم انا41 |
قرامطه علاوه بر کشتارهای بیرحمانه و غارت اموال حجاج و اهل مکه، زیورها و از جمله پرده کعبه را غارت کردند و در آن را کندند و خواستند ناودان بیت را از جای خود بکنند ولی متصدی این کار سقوط کرد و مرد و مهمتر از همه، حجرالأسود را از جای خود برداشتند و با خود به بحرین بردند. موضوع ربودن حجرالأسود در همه کتابهای تاریخی که جریان حمله قرامطه به مکه را نقل کردهاند، آمده است و در بعضی از کتب این مطلب هم اضافه شده که ابوطاهر با گرز به حجرالأسود زد و حجر شکست و در همین حال خطاب به مردم میگفت: ای نادانها! شما میگفتید هرکس وارد این خانه شود در امنیت قرار میگیرد در حالیکه دیدید آنچه را که من کردم. یک نفر از مردم که خود را برای کشته شدن آماده کرده بود لجام اسب او را گرفته و گفت: معنای این سخن (که مضمون آیهای از قرآن است) آن نیست که تو میگویی بلکه معنای آیه این است که هرکس وارد این خانه شد او را در امان قرار دهید. در این حال، قرمطی اسب خود را حرکت داد و رفت و به او توجهی نکرد.42
به گفته ابن کثیر، ابوطاهر قبهای را که روی چاه زمزم بود خراب کرد و دستور داد باب کعبه را از جای خود کندند و پوشش کعبه را برداشته و میان اصحاب خود قطعه قطعه کرد و به مردی دستور داد که بالای کعبه رفته و میزاب را از جای خود بکند ولی او از بالا افتاد و مرد، در اینحال ابوطاهر از کندن میزاب منصرف شد سپس دستور داد که حجرالاسود را قلع کنند پس مردی آمد و با گرزی بر آن کوبید و گفت: «طیراً ابابیل» کجاست؟ «حجارة من سجیل» کجاست؟ سپس حجرالاسود را کندند و به بلاد خود حمل کردند.43
در تکملهای که برای تاریخ طبری نوشتهاند، آمده است که: قرامطه آثار خلفا را، که با آنها کعبه را زینت داده بودند، غارت کردند. آنها «درة الیتیم» را که چهارده مثقال طلا بود و نیز گوشوارههای ماریه و شاخ قوچ ابراهیم و عصای موسی که هر دو با طلا قابل شده بودند و طبق و قرقرهای از طلا و هفده قندیل از نقره و سه محراب نقرهای که از قامت انسان کوتاهتر بود و به صدر بیت نصب شده بود، همه را غارت کردند.44
در جریان کشتار حجاج به وسیله قرامطه چندین نفر از علما و محدثین نیز در حال طواف کشته شدند که نام تعدادی از آنان، از جمله: حافظ ابوالفضل محمد بن حسین جارودی و شیخ حنفیها در بغداد ابوسعید احمد بن حسین بردعی و ابوبکر بن عبداللّه رهاوی و علی بن بابوبه صوفی و ابوجعفر محمد بن خالد بردعی (که ساکن مکه بود) در کتب تاریخی آمده است.45
نقل شده است که یک نفر از محدثین در آن زمان، در حال طواف بود، وقتی طواف او تمام شد، شمشیرها احاطهاش کردند و چون خود را در آن حال دید این شعر را خواند:
|
تری المحبین صرعی فی دیارهم |
کفتیة الکهف لایدرون کم لبثوا46 |
قرامطه یازده روز و به نقلی شش روز و به نقلی هفت روز در مکه ماندند، آنگاه به سرزمین خودشان ـ هجر ـ بازگشتند و حجرالأسود را با خود بردند، گفته شده که زیر حجرالأسود، چهل شتر هلاک شدند و جای حجرالاسود در گوشه کعبه خالی ماند و مردم دست خود را به جای آن میکشیدند و تبرک میجستند47 قرامطه، حجرالاسود را به شهر «احساء» بردند و این که در بعضی از منابع محل نگهداری حجرالأسود، بحرین یا هجر ذکر شده بدان جهت است که در آن زمان به منطقه وسیعی از شمال عربستان فعلی، بحرین و یا هجر گفته میشد که شهر «احساء» داخل همین منطقه قرار داشت.
وقتی قرامطه همراه باحجرالأسود و اموال غارت شده مردم، از مکه خارج و رهسپار «هجر» شدند، «ابن محلب» که در آن زمان امیر مکه از طرف عبّاسیان بود، با جمعیتی قرامطه را دنبال کردند و از آنها خواستند که حجرالأسود را به جای خود برگردانند و به جای آن تمام اموال اینها را تملّک کنند. قرامطه نپذیرفتند در این هنگام امیر مکه با قرامطه جنگید ولی به دست آنها کشته شد.48
همانگونه که گفتیم قرامطه خود را از اسماعیلیه میدانستند و لذا مطابق بعضی از نقلها قرامطه در مکه به نام عبیداللّه مهدی که همان ابو عبیداللّه المهدی الفاطمی العلوی است که در آفریقا بود خطبه خواندند و حوادث را طی نامهای به او نوشتند. وقتی عبیدالله مهدی از جریان آگاه شد طی نامه شدیداللحنی به ابوطاهر قرمطی نوشت: تعجّب کردم از نامهای که بر من نوشتی و در آن بر من منت گذاشتی که به نام ما جرائمی را درباره حرم خدا و همسایگان او مرتکب شدی، آنهم در اماکنی که از عهد جاهلیت تاکنون خونریزی در آنجا و اهانت به اهل آنجا حرام بوده است، آنگاه از این هم تجاوز کردی و حجرالأسود را که دست راست خدا در زمین است کندی و به شهر خود حمل نمودی و انتظار داشتی که از تو تشکر کنیم. خداوند تو را لعنت کند...49
این نامه را ثابت بن سنان به صورت دیگری آورده مطابق نوشته او بعد از جریان قرامطه، ابو عبیداللّه المهدی نامهای به ابوطاهر نوشت و عمل او را تقبیح کرد و او را لعن نمود و از جمله نوشت: «برای ما در تاریخ نقطه سیاهی به وجود آوردی که گذشت روزگار آن را از بین نمیبرد... تو با این کارهای شنیع بر دولت ما و پیروان ما و دعاة ما نام کفر و زندقه را محقّق کردی...» او در این نامه ادامه داد که اگر اموال مردم مکه و حجاج را به خودشان برنگردانی و حجرالاسود را به جای خود عودت ندهی و پرده کعبه را بازپس ندهی، به زودی با لشکری که طاقت مقابله با آن را نداری به سوی تو خواهم آمد و من از تو برئ هستم همانگونه که از شیطان رجیم برئ هستم.50
حجرالأسود مدت 22 سال در بحرین ماند و در طول این مدت اقدامات دو قطب سیاسی در جهان اسلام؛ یعنی عباسیها در بغداد و فاطمیها در آفریقا برای وادار کردن قرامطه به باز پس دادن حجرالأسود بی نتیجه ماند، خلفا تا پنجاه هزار دینار به قرامطه پیشنهاد کردند که در مقابل آن حجرالأسود را بازپس بدهند، ولی آنها قبول نکردند51 به گفته ابن سنان که خود معاصر با وقوع این قضایا بود، برای قرامطه پولهای زیادی جهت ردّ حجرالأسود وعده کردند اما مورد قبول آنها واقع نشد و این تهدید مهدی علوی فاطمی بود که آنها را مجبور به این کار نمود.52
بهرحال حجرالأسود در سال 339 به مکه برگردانیده شد و آن را یک نفر از قرامطه به نام سنبر (که احتمالاً پدر زن ابوسعید قرمطی باشد) به مکه حمل نمود. گفته شده است که حجرالأسود را پیش از حمل به مکه، به شهر کوفه بردند و در ستون هفتم از جامع کوفه نصب کردند تا مردم آن را ببینند و برادر ابوطاهر نامهای نوشته بود که در آن آمده بود: ما حجرالأسود را به امر کسی اخذ کردیم و به امر همان شخص بازگردانیدیم.53 و در بعضی از کتب جمله اخیر به این صورت آمده است: «اخذناه بقدرة اللّه ورددناه، بمشیئة اللّه» ما آن را با قدرت خدا اخذ کردیم و با مشیّت او برگرداندیم.54
وقتی حجرالأسود به مکه رسید، امیر مکه و همچنین جمعیتی از مردم مکه حاضر شدند و «سنبر» با دست خود حجرالاسود را به جای خود قرار داد و گفته شده که حجر را شخصی به نام حسن بن مزوق بنّا به دیوار کعبه نصب کرد و با گچ آن را محکم نمود.55 و از افراد دیگری نیز نام برده شده است.
درباره این که چه کسی حجرالأسود را در جایگاه اصلی خود قرار داد، از یکی از علمای بزرگ ما مطلبی نقل شده که همراه با جریان کوتاهی است که ما آن را به اختصار نقل میکنیم:
از شیخ بزرگوار جعفر بن محمد قولویه که یکی از علما و محدّثین صاحب نام شیعه و استاد شیخ مفید بود نقل شده در آن سال که حجرالأسود را قرامطه به مکه برگرداندند، رهسپار مکه شد؛ چون طبق عقیده علمای شیعه، حجرالأسود را کسی جز ولیّ خدا و معصوم در جای خود نمیگذارد و ابن قولویه برای دیدن امام عصر ـ عجّ ـ که حجرالأسود را به جای خود خواهد نهاد تدارک این سفر را دید. متأسفانه او در بین راه مریض شد و در بغداد ماند و نتوانست به مسافرت خود ادامه بدهد. یکی از دوستان مورد اعتماد خود را که معروف به «ابن هشام» بود، نایب گرفته و نامهای را به او داد و سفارش کرد که این نامه را به کسی بده که حجرالأسود را در دیوار کعبه نصب کند. ابن هشام به مکه رفت و هنگام نصب حجرالأسود در آن مراسم حاضر بود. ابن هشام میگوید: میدیدم هرکس حجرالاسود را در جای خود میگذارد میافتد تا اینکه جوان خوش صورت و گندم گونی پیدا شد و حجر را از دست آنها گرفت و در محل خود نصب کرد و حجر در آنجا ماند و مردم خوشحال شدند آن آقا از مسجد خارج شد و من او را دنبال کردم تا بالأخره نامه ابن قولویه را به او دادم و او بدون آنکه نامه را بخواند فرمود: به او بگو خوفی بر تو نیست و سی سال دیگر زنده خواهی ماند. این را گفت و در حالیکه من بهت زده شده بودم از نظرم ناپدید شد.56
بهرحال، حجرالأسود پس از 22 سال به جای خود عودت داده شد و نگرانی عمیق مسلمانان بلاد پایان یافت و این لکه ننگ بر دامن قرامطه تا ابد باقی ماند.
ما تصور میکنیم که سران قرامطه افرادی سودجو، جاهطلب و ریاست خواه بودند که از عقاید ریشهدار مردم دائر بر ظهور مهدی و نجات دهنده، سوءاستفاده کردند و نارضایی شدید مردم از حکومت عباسیان زمینه مناسبی شد که آنها خود را نمایندگان و داعیان مهدی معرفی سازند و افراد ناآگاه را که از وضع موجود در رنج و زحمت بودند، دور خود جمع کنند. آنها که افرادی فقیر و گاهی متوسط بودند با امیدهای واهی، دور قرامطه را که خود را داعیان بر مهدی قلمداد کرده بودند، گرفتند و در عمل به خاطر رسیدن به مال و ثروت بادآورده، دست به خشونتهای بیحدّی که سرانشان آنها را مجاز کرده بودند، زدند.
اینکه قرامطه بحرین گاهی خود را به فاطمیان مغرب میچسبانیدند؛ یکی برای استفاده از داعیه مهدویگری آنان بخصوص ابوعبیدالله المهدی العلوی بود و دیگری به علت رقابت و خصومتی بود که میان فاطمیان و عبّاسیان وجود داشت57 و اینها که در قلمرو عباسیان بودند و نارضایی مردم را از حکومت آنان میدیدند، از امیدهای مردم بر دور دستها سوء استفاده میکردند و آنها را به اطاعت از فاطمیان میخواندند، و شاید فتنهای را که در سال 317 در مکه به وجود آوردند و مراسم حج را بهم زدند و حجرالأسود را ربودند به این جهت بوده که زمینه را برای تسلط فاطمیان بر مکه فراهم سازند، چون شایع بود که کسی میتواند لقب «امیرالمؤمنین» بگیرد که بر حرمین شریفین تسلط داشته باشد و امیر حاج را او معین کند. اما با وجود این دیدیم که خلیفه فاطمی چگونه اعمال قرامطه را تقبیح کرد و طی نامه شدید اللحنی که قسمتهایی از آن را پیش از این آوردیم از آنها بیزاری جست و عمل آنها را مایه شرمندگی و رسوایی دانست.
بطوریکه اشاره کردیم، سران قرامطه از موضوع مهدویّت بسیار سوء استفاده کردند. یکبار در سال 316 قرامطه در نزدیکی کوفه از سپاه عباسیان شکست خوردند و پرچمهای آنان به دست نیروهای خلیفه افتاد. در آن پرچمها این آیه نوشته شده بود: «و نرید أن نمنّ علی الذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین»58 بطوریکه میدانیم این آیه که مربوط به نجات قوم موسی از دست فرعون است، به ظهور حضرت مهدی و نجات جامعه بشری از فرعونیان و طاغوتیان نیز تفسیر شده است. سران قرمطی با عوام فریبی خاصی اعتقاد مردم را درباره مهدویت، بازیچه دست خود کرده بودند.
پس از افول قدرت قرامطه حکومتها آنها را هرکجا یافتند کشتند بخصوص سلطان محمود غزنوی که بسیار ضد قرامطه بود. شاعر دربار او «فرخی سیستانی» گفته:
|
ملک ری از قرمطیان بستدی |
میل تو اکنون به منا و صفاست |
و پس از مرگ او گفت:
|
آه و دردا که کنون قرمطیان شاد شوند |
ایمنی یابند از سنگ پراکند و دار |
پـاورقیها:
1 ـ اسماعیلیان در تاریخ، نوشته چند تن از مستشرقین، ترجمه یعقوب آژند، مقاله برنارد لویس، ص 80.
2 ـ ابن ندیم، الفهرست، ص 278.
3 ـ بطروسْفکی، اسلام در ایران، ترجمه کریم کشاورز، ص 299.
4 ـ انصافپور، روند نهضتهای ملّی و اسلامی در ایران، ص 454.
5 ـ ابن ندیم، همان.
6 ـ رشیدالدین، جامع التواریخ، ص 10.
7 ـ فخر رازی، اعتقادات فرق المسلمین، ص 106.
8 ـ رجال نجاشی، ص 148.
9 ـ کشی، اختیار معرفة الرجال، ج 5، ص 687.
10 ـ ممقانی، تنقیح المقال، ج 2، ص 220.
11 ـ ابن ندیم، الفهرست، ص 279.
12 ـ ابن ندیم، ص 279.
13 ـ بغدادی، الفرق بین الفرق، ص 282.
14 ـ لسان العرب، ج 7، ص 377. خیام نیشابوری گفته است:
|
اسرار جهان را نه تو دانی و نه من |
وین خط «قرمط» نه تو خوانی و نه من |
نسب فاطميان
مؤسس فرقه فاطميه، فردى است به نام عبيد الله المهدى (متوفاى 322 ه) كه حكومت فاطميان را تأسيس كرد.اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه چرا آنان را فاطميان ناميدهاند؟ زيرا اين اصطلاح بيانگر آن است كه آنان منسوب به فاطمه زهرا عليها السلام هستند.در اين باره ديدگاههاى مختلفى ابراز شده است:
برخى با قاطعيت نسبت به آنان را به فاطمه زهرا عليها السلام انكار كردهاند، از آن جمله دخويه است.وى در كتاب خود به نام «يادى از قرامطه بحرين و فاطميان» دلايل بسيارى بر اين نظريه آورده است، يكى از آن دلايل اين است كه خلفاى عباسى بغداد و اموى قرطبه در دو نوبت، يك بار در سال 402 و بار ديگر در سال 444، نسب اين سلسله را به فاطميان انكار كردند، و از طرف ديگر در كتابهاى مقدس در روز صريحا آمده كه عبد الله بن ميمون جد خلفاى فاطمى بوده است. (1)
برخى ديگر انتساب آنان را به حضرت فاطمه عليها السلام در دست دانستهاند، چنانكه جرجى زيدان گفته است:
«فرمانروايان فاطمى ابتدا در افريقيه حكومت داشتند و مركز حكومت آنان مهديه بود.اين فرمانروايان شيعى خود را از فرزندان حسين عليه السلام فرزند فاطمه عليها السلام مىدانستند، اما تاريخ نويسان كه طرفدار بنى عباس بودند صحت نسب آنان را تكذيب مىكردند، ولى ما احتمال قوى مىدهيم كه نسب آنان صحيح باشد و ترديد و تكذيب عدهاى از تاريخ نويسان، در نتيجه هواخواهى عباسيان بوده است.» (2)
عدهاى بر آنند كه اظهار نظر قطعى در اين باره ممكن نيست، چنانكه س.م.استرن مىگويد :
معروف است كه طبق يك سند رسمى فاطمى، خط خلفاى فاطمى از طريق يك سلسله ائمه مستوره به محمد بن اسماعيل بر مىگردد، ليكن وجود چندين گزارش متناقض در اين زمينه، مسئله را آشفته ساخته است.مخالفين خلفاى فاطمى، ذريه آنها را از محمد بن اسماعيل ندانستهاند، بلكه تأسيس آيين اسماعيلى را به عبد الله بن ميمون قداح نسبت دادهاند، و ائمه مستوره و نيز فاطميان را اعقاب دروغين على عليه السلام دانستهاند.اين نظريه را مىتوان جعل كينهتوزانهاى به حساب آورد.البته با اين تصور كه در كنار فرقههاى مختلف نهضت اسماعيلى، نبايستى آيين اجداد قداحيها را نيز فراموش كرد.
از اين رو با سنجش و ارزيابى اين شواهد گوناگون، نمىتوان به واقعيت واحدى رسيد، چون اسناد و مدارك قانعكنندهاى در دسترس نيست. (3)
گروهى ديگر با تفكيك ميان امام مستودع و امام مستقر مشكل را حل كرده و گفتهاند: گرچه مؤسس سلسله فاطميان، يعنى عبيد الله المهدى، داراى نسب فاطمى نيست، ولى نسب خلفاى فاطمى پس از او حقيقتا فاطمى است و عبيد الله همان سعيد بن حسين بن عبد الله بن القداح است و ميمون قداح و فرزندان او امامان مستودع بودند و عبيد الله مهدى هم امام مستودع بود و وديعه امامت را به پسر خواندهاش القائم (دومين خليفه فاطمى) رساند، و اين بدان جهت بود كه امامان حقيقى اسماعيليان در سلميه محصور بودند و از بيم معتضد عباسى (289 ـ 279) پنهان شده بودند.از اين جهت حسين كه امام مستودع بود، وديعه امامت را به فرزند و حجت خود سعيد سپرد تا او اين امانت را به صاحب واقعىاش كه القائم بامر الله فاطمى بود.برساند . (4)
تعداد خلفاى فاطمى
حكومت فاطميان در سال 292 آغاز و در سال 567 توسط ايوبيان برچيده شد.آنان در اين مدت بر آفريقا و برخى مناطق ديگر حكومت نمودند.خلفاى فاطمى از آغاز تا پايان چهارده نفر بودند كه عبارتند از:
1 ـ عبيد الله المهدى، متوفاى .322
2 ـ القائم بامر الله، متوفاى .334
3 ـ المنصور، متوفاى .341
4 ـ المعز الدين الله، متوفاى 365 (وى به سال 362 بر قاهره تسلط يافت و مركز خلافت فاطميان را از مهديه به مصر انتقال داد، و بدين ترتيب به نفوذ قدرت اخشيديان و عباسيان در مصر خاتمه داده شد) .
5 ـ العزيز بالله، متوفاى .386
6 ـ الحاكم بامر الله، متوفاى .411
7 ـ الظاهر لاعزاز دين الله، متوفاى .427
8 ـ المستنصر بالله، متوفاى 487.دوران حكومت وى بسيار طولانى بود و قريب شصت سال به طول انجاميد.ذهبى گفته است هيچ خليفه و فرمانروايى را سراغ ندارم كه اين مقدار حكومت كرده باشد.
9 ـ المستعلى بالله، متوفاى .495
10 ـ الآمر باحكام الله، متوفاى 524.وى در پنج سالگى به حكومت رسيد و چون فرزندى نداشت، پس از وى پسر عمويش به حكومت رسيد.
11 ـ الحافظ لدين الله، متوفاى 544 (عبد المجيد بن محمد بن المستنصر پسر عموى الآمر بود) .
12 ـ الظافر بالله، متوفاى .549
13 ـ الفائز بنصر الله، متوفاى .555
14 ـ العاضد لدين الله، متوفاى 567 (وى عبد الله بن يوسف بن الحافظ لدين الله بود) . (5)
فاطميان و نشر آداب و شعاير شيعى
جرجى زيدان مىگويد:
«خلفاى فاطمى از جمله فرمانروايانى هستند كه در همه چيز از فرمانروايان عباسى پيروى نمودند، فقط در امور دينى با آنان مخالفت شديد داشتند و به فتواى ائمه شيعه رفتار مىكردند .يعقوب بن كلس، وزير العزيز بالله فاطمى، كتابى درباره به فقه اسماعيلى تأليف كرده كه برابر با نصف صحيح بخارى بود و به چندين فصل و باب تقسيم مىگشت، و خود وزير آن را تدريس مىكرد، و هر كس آن كتاب را فرا مىگرفت جايزه دريافت مىنمود.العزيز بالله براى 35 فقيهى كه در مجلس درس وزير حاضر مىشدند ماهانه مقرر داشت، و اگر كسى غير از كتاب وزير كتاب فقه ديگرى مىخواند مورد تعقيب قرار مىگرفت.
ساير خلفاى فاطمى نيز در انتشار مذهب شيعه اهتمام داشتند و وقتى (6) الظاهر خليفه شد دستور داد كه در مصر فقط كتاب «مختصر الوزير» و «دعائم الاسلام» خوانده شود و به حافظان اين كتب جايزه داده شود.» (7)
آنان در تعظيم شعاير شيعه نيز اهتمام بسيار نمودند، از آن جمله روز عاشورا را تعطيل عمومى اعلان كرده و به سوگوارى و عزادارى پرداختند، تا آنجا كه گاهى شخص خليفه با پاى برهنه در جمع عزاداران حاضر مىشد و همه سوگواران را اطعام مىكرد.همچنين روز غدير خم (هيجدهم ذى حجه) را به عنوان عيد عمومى اعلام كردند، و رجال حكومتى و مردم معمولى در مجلس خليفه حاضر مىشدند و خطيب، خطبهاى را كه پيامبر در غدير خم خوانده بود، بازگو مىكرد.در آن روز مراسم عقد و عروسى برگزار مىشد و فقيران مورد انعام قرار مىگرفتند و از طرف خليفه و رجال حكومتى مبالغ هنگفتى به عنوان عيدى پرداخت مىشد.نظير اين مراسم در مواليد پيامبر، على، فاطمه، و امام حسن و امام حسين عليهم السلام نيز برگزار مىگشت .
برخى گفتهاند: فاطميان در زمان خلافت الحافظ لدين الله و وزارت ابى على الافضل به مذهب اماميه اثنا عشرى گرويدند، ولى پس از كشته شدن وزير در سال 526 بار ديگر به مذهب اسماعيليه روى آوردند.در هر حال مذهب اماميه در عصر آنان با هيچ مانعى مواجه نبود، و بر هر دو احتمال امامى و اسماعيلى بودن فاطميان شواهدى وجود دارد، گرچه برخى امامى بودن آنان را ارجح دانستهاند. (8)
سرگذشت قرامطه
قرامطه گروهى شورشى و ماجرا بودند و شورشهاى آنان دو جنبه داشت: در آغاز صرفا حكومت عباسى را مورد حمله و يورش خود قرار مىدادند، ولى سرانجام بر مردم معمولى نيز يورش برده و مرتكب كشتارهاى فجيعى گرديدند.اجمالى از اين شورشها كه مورخان نقل كردهاند به شرح زير است:
حمدان قرمط از طرف يكى از داعيان علوى به سرزمين واسط (ما بين كوفه و بصره) اعزام شده بود تا مردم آن منطقه را به آيين اسماعيل فرا خواند.مردم آن سرزمين را آميزهاى از عرب نبطى و سودانى تشكيل مىداد كه همگى گرفتار فقر و مخالف حكومت و سرمايهداران بودند .بدين ترتيب دعوت قرامطه مورد قبول آنان افتاد.حمدان قرمط در نزديكى كوفه مركزى را تأسيس كرد و آن را «دار الهجرة» ناميد و از آن به عنوان مركز تبليغ استفاده مىكرد.او از طريق وجوهى كه از پيروان خود دريافت مىكرد به مبارزه با مشكل فقر پرداخت و نيز مؤسسات عمومى تأسيس نمود.شعار وى وحدت و برادرى ميان عموم پيروان خود بود، و در اين راه جنسيت، طبقه، و دين را مانع نمىشناخت.سرانجام دعوت او از واسط گذشت و بسيارى از بلاد نزديك و دور عرب را فرا گرفت.
همچنين فردى به نام ابو سعيد جنابى حوالى سال 286 ه در احساء بحرين قيام كرد و مردم را بر ضد حكومت عباسى شوراند، و گروهى حتى در بغداد به طور مخفيانه او را حمايت مىكردند، و در زمان حكومت معتضد، كه دعوت قرامطه در بحرين اوج گرفته بود، معتضد لشكرى را براى سركوبى آنان فرستاد ولى از قرامطه شكست خوردند.
پس از آن ابو طاهر (فرزند ابو سعيد 332 ـ 301) رهبرى قرامطه را به عهده گرفت.قدرت آنان بالاتر گرفت و گاهى به بصره و كوفه و حجاز يورش مىبردند و او در همه اين يورشها فاتح مىگشت.وى در يكى از يورشهاى خود به مكه حرمت كعبه را شكست و حاجيان را به قتل رساند و به گفته مورخان تعداد كشته شدگان، به جز آنان كه از گرسنگى كشته شدند، سه هزار نفر بود، و در اثر اين كشتارها مردم احساس امنيت نمىكردند و به خصوص راهها ناامن شده بود .در حمله ديگر ابو طاهر به مكه كشتار فجيعى نمود و مدت دوازده روز قرامطه دست به كشتار و غارت زدند، و حتى حجر الاسود را ربودند.
در سال 327 قرار داد صلحى ميان ابو طاهر و حكومت عباسى امضا گرديد و بر طبق آن ابو طاهر قول داد از زوار حمايت كند و در عوض از آنها خراج سالانه و عوارضى دريافت كند.تهاجمات قرمطيان در اين زمان فروكش كرد.
پس از مرگ او در سال 332 برادران وى به حكومت رسيدند و سياست صلح طلبانهاى را در پيش گرفتند، و در سال 339 در قبال مبلغ گزافى كه از حكومت عباسى گرفتند و پس از درخواستهاى گوناگون و از جمله درخواست المنصور، خليفه فاطمى، حجر الاسود را به مكه باز گرداندند . (9)
شكست و انقراض قرامطه
همان گونه كه يادآور شديم، جنبش قرامطه نخست به رهبرى حمدان قرمط در مجاورت شهر واسط در عراق شكل گرفت.سپس شاخهاى از آن به رهبرى ابو سعيد جنايى در بحرين قدرت گرفت.جنبش قرامطه در بحرين تا اواخر قرن چهارم هجرى (10) فعال بود.در سال 378 اصغر رئيس قبيله بنو منتفق عقيلى قرمطيان را به شدت شكست داد و احساء را به حصار كشيد و قطيف را غارت كرد و غنايم را به بصره برد، و از آن پس سلطه بر راههاى زيارتى و مالياتگيرى به دست اصغر و ساير رؤساى قبايل افتاد، و قرامطه به صورت قدرت محلى محدودى در آمدند.
پس از زوال و فروپاشى دولت، قرمطيان به سرعت در آيين اسماعيل فاطميان جذب شدند يا از بين رفتند.با اينكه گزارشهايى درباره يك نفر رهبر فرقهاى به نام شباش (متوفاى 444) و خانوادهاش در دست است كه در سواد بصره در ميان قرامطه و قبايل پراكنده پيروان زيادى داشته و همين امر مىرساند كه بعضى از اسماعيليان قرمطى در جنوب عراق هنوز وجود داشتهاند، ولى پس از سال 378 اطلاعات دقيقى درباره اين جوامع موجود نيست.
قرمطيان بحرين پس از حدود سال 459 بعد از شورش ساكنين جزيره اوال و شكست ناوگان قرمطى سلطه خود را بر اين جزيره از دست دادند، و قبيله بنو عامر بن ربيعه در سال 470 حكومت قرمطيان را به تمامى قلع و قمع نمود. (11)
از ديگر مناطق فعاليت قرامطه سوريه بود.در سال 288 هجرى فردى به نام زكرويه (12) در بيابان سوريه ظهور قرامطه را در بين قبيله بنو عليهص اعلام داشت.وى در سال 289 در محاصره دمشق كشته شد و برادرش كه به نام ابو عبد الله احمد معروف بود، جانشين او گرديد .وى نيز در سال 291 در بغداد دستگير شد و به قتل رسيد.
مركز قرامطه در سوريه گويا شهر سليمه بوده است، ولى شواهدى جز آثار جهت دار اهل تسنن درباره به چگونگى رويدادهاى آنجا پس از نهضت قرامطه در سال 288 در دست نيست.نهضت قرامطه سوريه بدون اينكه فعاليتى از خود نشان دهد و يا با دروزيها كه به هر حال رابطه دورى با يكديگر داشتند برخوردى داشته باشد متوقف گرديد.
گروههاى كوچك محلى كه در ميان آنها نسخ خطى قرامطه تا به امروز باقى مانده، به جز نوشتههاى راشد الدين سنان سورى (قرن هشتم هجرى)، دبستان محمود فانى هندى (موبد شاه قرن يازدهم هجرى) و متون تركى و فارسى حروفيه (قرون نهم و دهم هجرى) چيزى از فعاليتهاى آيينى فرقه قرامطه را عرضه نمىكند.
دعوت قرامطه در يمن توسط منصور اليمن (ابن حوشب) در سال 266 هجرى در دار الهجرهاى نزديك عون لاعة ادامه يافت، ولى در مقابل ايستادگى رؤساى زيدى محل ناكام ماند و فقط توانست بعضى از امارت نشينهاى كوچك نظير صيلحىهاى صنعا و مكرميهاى نجران را ايجاد نمايد.
نهضت قرامطه در ايران در سال 260 توسط خلف در شهر رى آغاز شد.دامنه اين نهضت بعدها به مرو الرود و طالقان در جوزجان كه حاكم و امير آن به قرمطيان گرويد، كشيده شد.ديلمستان كه بعدها پايگاهى براى دولت اسماعيليان نزارى گرديد، سرانجام تحت نفوذ محمد نسفى برذعى (متوفاى 331 ه) در آمد و او حكام سامانى را به نهضت قرامطه فراخواند.قتل او اميدهاى سياسى قرامطه را خنثى كرد. (13)
رابطه فاطميان و قرمطيان
از جمله مسائل مورد بحث ميان محققان و نحله شناسان، بررسى رابطه فاطميان و قرامطه است .ابن رزام (كه گرايش ضد اسماعيلى دارد) و كسانى كه از او پيروى كردهاند، هر دو جنبش را يكى دانستهاند، و تاريخ نگاران مسلمان هم روزگار او، مانند طبرى، درباره اين موضوع نظريه روشنى ابراز نداشتهاند، اما اسماعيليان جديد هر گونه پيوستگى ميان خودشان را با قرمطيان نادرست مىشمارند.
كهنترين مأخذى كه يكى بودن فاطميان و قرمطيان را تأييد مىكند، يا دست كم از تعاون ميان آنها سخن مىگويد، كتاب ثابت بن سنان صابئى است.ثابت را به ندرت مىتوان متهم كرد كه متعصب است يا مىكوشد تا فاطميان را به فرقههاى بدعتگذارى مانند قرمطيان منسوب و ايشان را بدنام كند، زيرا وى هيچگونه خصومتى با فاطميان نشان نمىدهد و در حق شرعى عبيد الله كه پيوسته به او علوى فاطمى اطلاق مىكند، هيچ گونه شكى ابراز نمىدارد.ثابت بر يكى بودن اين دو جماعت تأكيد نمىكند، بلكه گواهى او ضمنى و غير مستقيم است. (14)
بهرحال با مراجعه به مجموع گزارشهاى تاريخى و آراى محققان روشن مىشود كه يكى دانستن اين دو جنبش دينى ـ سياسى صحيح نيست.آنان در مسئله امامت با يكديگر اختلاف داشتند، زيرا قرامطه بر اين باور بودند كه محمد بن اسماعيل آخرين امام و زنده و غايب است و روزى ظهور خواهد كرد، ولى فاطميان اين عقيده را مردود دانسته، به استمرار خط امامت در فرزندان اسماعيل قائل شدند.
اختلاف ديگر ميان اين دو جناح مذهبى، در برداشت و گرايش انقلابى آنها نهفته است.فاطميان پس از تسلط بر سرزمينهاى شمال آفريقا و مخصوصا مصر و تشكيل خلافت فاطمى به تدريج از حالت نهضت در آمده و با دشمنان ديرينه خود، يعنى عباسيان، راه مماشات پيش گرفته و گاه رابطه نزديك برقرار نمودند و تا حدى از اصول مبارزاتى خود عدول كردند، و حال آنكه قرامطه به دليل قرار گرفتن در متن سرزمينهاى خلافت عباسى و مبارزه پيگير با آنها همچنان آرمانها و اهداف نخستين خود را حفظ كرده و در واقع حالت انقلابى داشتند. (15)
از طرفى هر چند فاطميان از مخاصمات و درگيريهاى قرامطه با عباسيان ناراضى نبودند، ولى هجوم آنان به مردم و غارت و چپاولگريهاى قرمطيان به هيچ وجه مورد قبول فاطميان نبود و آنان چنين اعمال وحشيانهاى را محكوم مىكردند.مورخان از درگيريهاى نظامى ميان قرامطه و فاطميان گزارشى دادهاند، چنانكه در ذى حجه 358 هجرى، سه ماه پس از تسخير مصر به دست نيروهاى فاطمى، لشكرى از قرامطه تحت فرماندهى پسر عموهاى اعصم، به نام كسرى و صخر، به رمله حمله كرده، اخشيديان را شكست دادند و با قرار داد صلحى كه ميان آنان منعقد شد، نيروهاى قرامطه عقب نشينى كردند، و باقيماندههاى آنان با اخشيديان در سال 359 از قشون فاطميان شكست خوردند.اعصم در سال 360 به كمك عز الدوله بويهى و ابو تغلب حمدانى شتافت و دمشق و رمله را بار ديگر تصرف كرد و قشون فاطميان را از آنجا راند، و در همه جا از عباسيان حمايت كرد.وى حتى قاهره را محاصره، ولى در ربيع الال سا 361 هجرى پس از به وجود آمدن مانعى عقب نشينى كرد و به احساء بازگشت.بار ديگر در رمضان 361 رمله را از فاطميان باز پس گرفت... (16)
از مجموع آنچه بيان گرديد، به دست مىآيد كه قرامطه و فاطميان در عين اينكه هر دو به امامت اسماعيل و محمد بن اسماعيل معتقد بودند، در مسئله استمرار امامت در فرزندان محمد بن اسماعيل توافق نداشتند، چنانكه از نظر استراتژى سياسى و انقلابى نيز هماهنگ نبودند و مجموع اين اختلافات موجب درگيرىهاى نظامى ميان آنان گرديد، گرچه اين اختلافات مستمر نبوده و در مواردى روابط آنان عادى و احيانا دوستانه نيز بوده است. (17)
پىنوشتها:
1 ـ تاريخ شيعه، ص .213
2 ـ تاريخ تمدن اسلامى، ص .846
3 ـ نهضت قرامطه، ص 29 ـ 28، مقاله قرامطه و اسماعيليان از استرن.
4 ـ تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، ص 214 ـ 213 به نقل از عبيد الله المهدى، تأليف حسن ابراهيم حسن و طه احمد شرف، ط مصر، ص 169 ـ .77
5 ـ تاريخ الخلفاء، ص 524، الشيعة و التشيع، ص 173، 163، تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، ص 215 ـ .214
6 ـ جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلامى، ص 848، .845
7 ـ تاريخ الشيعة، شيخ محمد حسين مظفر، ص 191، .188
8 ـ ظهر الاسلام، ج 4، ص 134 ـ 132، نهضت قرامطه، ص 82 ـ 81 و ص 47، 44، تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، ص 217 ـ 216، به نقل از براون، تاريخ ادبيات ايران، ج 1، ص 585، .582
9 ـ نهضت قرامطه، ص 52، 51، مقاله ويلفرد مادلونگ.لازم به ذكر است كه دخويه تاريخ فروپاشى آنان را به سال 474 ذكر كرده است.همان، ص .71
10 ـ به گفته مادلونگ فردى كه در سوريه به دعوت به آيين قرمطى دست زد، حسين فرزند زكرويه معروف به صاحب الشامه بود و كسى كه در محاصره دمشق به قتل رسيد، يحيى برادر حسين بود كه به صاحب الناقه معروف بود و رهبريت نهضت قرمطى را در سوريه به عهده گرفته بود و قتل او در شعبان/290 صورت گرفت.
پس از قتل او صاحب الشامه رهبريت جنبش را به عهده گرفت و او نيز در ربيع الاول سال 291 به قتل رسيد.پس از وى زكرويه فردى به نام ابو نمام نصر را به رهبرى قرامطه سوريه برگزيد .او نيز در رمضان سال 293 به قتل رسيد، و زكرويه در ذى حجه 293 از مخفيگاه خود بيرون آمد و يكى از قشونهاى عباسى را شكست داده، و كاروان زائران خراسانى و غرب ايران را در برگشتشان از زيارت مكه غارت كردند و اكثر حجاج را به قتل رساندند.زكرويه در ربيع الاول/294 زخم برداشت و در جنگى دستگير شد و پس از چند روز بمرد.اكثر هواداران او دستگير و اعدام شدند. (نهضت قرامطه، ص 40 ـ 39) .
11 ـ نهضت قرامطه، ص 83، 81، مقاله لويى ماسينيون.
12 ـ نهضت قرامطه، ص 10، مقدمه دكتر يعقوب آژند.
13 ـ همان، ص 50 ـ 49 مقاله ويلفرد مادلونگ.
14 ـ نهضت قرامطه، ص 50 ـ 49، مقاله ويلفرد مادلونگ.
15 ـ در اين باره بنگريد: برنارد لويس، بنيادهاى كيش اسماعيليان، ص 121، .129
معصومه یزدان پناه ( نوشته شده توسط ایشان در دایرة المعارف تشیع)