X
تبلیغات
قرآن ندایی برای جهانیان - ادعونی استجب لکم
Quran Call out to the Universe
                                                    به نام خداوند       

نظاره گر طلوع فجر بودم که بعد از عبادت صبحگاهی خود را به باد صبا بسپارم ،دوستم زنگ زد گفت: سلام، خوبی! گفتم: سلام، چه عجب صدایت را می شنوم؛ گفت: امروز کاری دارم ساعت فلان به مکان فلان بیا . خسته بودم ، حال بیرون رفتن از کالبد مادی خانه را نداشتم ولی توی رودرواسی رفتم، خیلی هم به خودم نرسیدم ، چون فکر نمی کردم مهم باشد . به مکان ملاقات رفتم دیدم سالنی گرفته و مراسمی در آنجا در حال شروع است. من را صدا زد گفت: یزدان پناه این کتاب را با نام تو می خواهم رونمایی کنم . من که خیلی تعجب کرده بودم گفتم: من! مگر من کیستم؟ گفت: تو را با نامت می خواهم مترجم این کتاب معرفی کنم . کتاب را دیدم خوشم آمد تشکر کردم و رونمایی شد!!!.

یعدا زنگ زد و گفت: سالها در فکرت بودم، امتحانت می کردم ، کمی هم سر به سرت می گذاشتم. ولی تو نمی فهمیدی . من که از انتخابم شاد بودم به دوستانم می گفتم: چیزی را که من می دانم شما نمی دانید. البته آنها هم خیلی زحمت کشیدند، چون همیشه و همه جا با تو بودند. او می گفت: روزی را به یاد بیاور که تو ازدواج کردی ، خواب دیدی که یک زن زیبا روی با یک گردنبند مروارید به تو قرآن را هدیه کرد. تو گفتی: چرا به من می دهی؟ گفت : تو لیاقت داری. روز دیگر را به یاد بیاور که تو بچه دار شدی و تنها و بی کس بچه ات را بدنیا آوردی ، خیال می کردی که تنهایی ، ولی من همه جا من با تو بودم ولی تو فقط خودت را می دیدی. من کمی خجالت کشیدم، دیدم راست می گوید. گفت: وقتی فرزندت مریض شد و در حال مرگ بود تو با گریه مرا صدا می کردی و باز خواب دیدی که عکس حضرت علی به تو داده شد و با صدای بلند گفته شد « فرزند سالمت را ببر». تو خوشحال شدی و آنجا بود که کمی باور کردی که من با تو هستم. ولی فرزند دوم و سومت هم به همین منوال با کمک من به دنیا آوردی. کمی خسته شده بودی چون در تلاطم جنگ زندگی می کردی . در بم بارانها همیشه «من» مواظب تو بودم. راستی یادت هست، عملیات مرصاد را می گویم، وقتی فرزند سومت به دنیا آمد تو توی مخمصه جنگ شدید منافقون گیر کرده بودی و من دونه دونه توپها و بم ها را از روی سرت به این طرف و آن طرف پرت می کردم. یادت هست توی آن لحظه های پر هراس وقتی بوی دود باروت اذیتت می کرد روی پشت بام قرآن می خواندی؟! یادت هست وقتی هلکوپترها بالای سرت توپهایشان را به تنگه مرصاد پرتاب می کردند هوای آغشته با دود باروت صورت تو را سیاه کرده بود؟! دشمن تا منطقه  چهار زبر سی و چهار کیلومتری خانه تو آمده بود.  راستی همان روز دخترت توی همان دودها به دنیا آمد. وای چقدر زیبا بود!! ولی جالب بود که با همان بچه تازه به دنیا آمده دو روز بعد به تنگ پاتاق یا همان گردنه مرصاد رفتی.برای دوستان من خیلی عجیب بود چون تو دوتا بچه کوچک دیگر هم داشتی و از توی جیب کت کشته شده ها شناسنانه و پاسپورت بیرون می آوردی ، راستی چرا نمی ترسیدی؟! مگر تو زائو نبودی؟! من به دوستانم گفته بودم « چیزی را که من میدانم شما نمی دانید» . یادته!

در آن اوقات تو همیشه قرآن می خواندی . ولی چرا گریه می کردی؟ بعضی وقتها می شنیدم که می گفتی چرا معنی قرآن این گونه است؟ بهتر از این هم می شود نوشت؟ حتما رحمن رحیم این گونه نگفته؟ و داغ می شدی. عصبانی می شدی. بعد دیگر ترجمه های قرآن را نمی خواندی، و همیشه از آن به بعد قرآن را به عربی می خواندی تا خودت معنی کنی. ولی ، چرا گریه می کردی؟ وای بچه چهارم را که به دنیا آوردی یک کمی شجاع شدی. بحث می کردی.! حالا دیگه جنگ هم تمام شده بود شجاعت تو هم روز به روز بیشتر می شد. همیشه این ور و آون ور می رفتی تا بیشتر یاد بگیری. رفتی کلاسهای جورواجور ، زبان عربی ، زبان انگلیسی. راستی ، من همیشه هوای تو را داشتم. تا جایی که توان داشتی کمکت کردم. راهت را به کلاسهای پیشرفته تفسیر باز کردم . حالا کم کم داشتی چیزهایی می فهمیدی . وقتی تقریبا کامل شدی رفتی و اجازه ترجمه را کرفتی و شروع به ترجمه کردی. حالا بماند که چقدر من را صدا می زدی. من هم تا حدی که مغرور نشوی جواب تو را دادم . همه را بسیج کردم تا کار تمام شود . البته روزهای آخر کمی تو را ترساندم تا فکر نکنی خودت بودی و قرآن را ترجمه کردی. همه اش من بودم ، و تنها من بودم ، و تو فقط بنده من بودی.

                                            «ادعونی استجب لکم»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/18ساعت 10:30 PM  توسط |